الکل، کافئین، سیگار، حشیش …

پسر خوب

دختر ایتالیایی

بیان دیدگاه »

یه گیک وقتی درانک می‌شه، طوری که نمی‌تونه حتی درست راه بره،‌ بر می‌گرده به طرف دانشکده. وقتی وارد ساختمون دانشکده می‌شه می‌ره توی آسانسور، با وجود اینکه اینقدر مسته که اول به جای دکمه‌ی اسانسور روی چراغ رو فشار می‌ده، وقتی وارد آسانسور می،‌شه، اما یادش نمی‌ره بعد از فشار دادن دکمه‌ی طبقه‌ی مربوطه  دکمه‌ی close doors رو فشار بده.  من هنوز نمی‌تونم بفهمم چه جوری می‌دونم بعد از فشار دادن دکمه‌ی طبقه‌ی مورد نظرم اگر دکمه‌ی بسته شدن در‌ها رو نزنم در به سرعت بسته نمی‌شه؟

یه دختره‌ی ایتالیایی هست که از بس با ایرانی‌ها چرخیده می‌تونه شعر «تولدت مبارک» رو از بر بخونه. امروز توی بار بهش می‌گفتم این‌جوری که تو داری پیش می‌ری بالاخره با یه پسر ایرانی ازدواج می‌کنی. می‌گفت فکر نکنم چون پسر‌های ایرانی وقتی پای ازدواج می‌افته، آخرش با دختر‌های ایرانی ازدواج می‌کنند. بهش گفتم که نه،‌ دختر‌های ایرانی‌اند که هر گهی دلشون بخواد می‌خورند اما وقتی به ازدواج می‌رسه می‌خوان با پسرهای ایرانی ازدواج کنند. بعدش یه چیزی گفت که هیچی نتونستم بگم. گفت: «پسرها هم دقیقا همین غلط رو می‌کنند.» ببین این چقدر با ایرانی‌ها پلکیده که حتی این چیزها رو هم فهمیده!

ببین یه نفر چقدر باید گیک باشه که وقتی درانک می‌شه و بعد یه سیگار می‌کشه و دیگه می‌ره می‌ره تو فضا، میاد و وبلاگ می‌نویسه. دوست‌های کاناداییم وقتی به اندازه‌ی کافی درانک می‌شند یه دختر می‌یارند خونه و باهاش می‌خوابند. اما ما می‌شینیم وبلاگ می‌نویسیم. جالبه!

Written by پسر خوب

ژانویه 12, 2008 at 2:38 ق.ظ

ارسال شده در الکل, سیگار

لذت

بیان دیدگاه »

یکی به من بگه چیزی ذذت بخش‌تر از این هست؟ راه رفتن تو مه در حالت مستی و کشیدن یه سیگار؟


I haven’t ever really found a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize that once again I’m not in love
But it’s not as if I mind
that your heart ain’t exactly breaking

It’s just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

I’ve always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live more simply
I have no idea what’s happened to that dream
Cos there’s really nothing left here to stop me

It’s just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

If my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

While my heart is a shield and I won’t let it down
While I am so afraid to fail so I won’t even try
Well how can I say I’m alive

If my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

If my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine
 

Written by پسر خوب

ژانویه 6, 2008 at 11:26 ب.ظ

ارسال شده در سیگار

خواب و بیداری

بیان دیدگاه »

سیکل خواب و بیداریم به گه کشیده شده. امروز ده صبح خوابیدم و پنج بعد از ظهر بیدار شدم.

دلم می‌خواد وقتی روی تخت می‌افتم از خستگی از هوش برم. دیگه فکر و خیال نکنم اما نمی‌شه لامصب. تنها چیزی که منو اینجوری می‌کنه بی‌خوابیه. یعنی اگر دو روز نخوابم اینجوری خوابم ببره. نه ورزش فایده داره نه هیچی. اوایل وقتی مست بودم راحت می‌خوابیدم ولی الان دیگه اینجوری نیست.

آدم اگر قرار توی تخت تنها بخوابه و هیچ دختری بغلش نباشه همون بهتر که سریع خوابش ببره. دیگه به موضوع تزش فکر نکنه.

Written by پسر خوب

دسامبر 30, 2007 at 3:10 ق.ظ

ارسال شده در بستر

ودکا

بیان دیدگاه »

تجربه‌ی امروز: ودکا رو با آب‌پرتقال قاطی نکنید. مزه‌ی کوفت می‌گیره.
کلا ودکا زهر‌ماریه که اصلا خوردن نداره. کلا با هارد لیکور مشکل دارم من.

Written by پسر خوب

دسامبر 29, 2007 at 8:13 ق.ظ

ارسال شده در الکل

وجه تسمیه

بیان دیدگاه »

فکر کنم بیشتر پست‌هام توی این بلاگ وقتی باشه که مستم یا سیگار می‌کشم یا پات یا دیگه حداقل کافینتت شدم. همینجوری گفتم که وجه تسمیه‌ی این‌جا رو بدونید.

Written by پسر خوب

دسامبر 21, 2007 at 7:07 ق.ظ

ارسال شده در رندم

Tagged with

چرا؟

بیان دیدگاه »

در این دنیای جدید وقتی تنها می‌شی و دلت می‌خواد یکی حرف‌هات رو بشنوه میای یه وبلاگ جدید می‌زنی. فقط به همین دلیل حرف‌هایی رو اینجا می‌نویسی برای غریبه‌ها که حتی پدر و مادرت و یا حتی صمیمی‌ترین دوست‌دخترت هم ازشون خبر ندارند. چرا؟ چون احساس امنیت می‌کنی. اگر کسایی که من رو می‌شناسند بدونند درون من چه خبره که حتی یه ثانیه هم دیگه من رو تحمل نخواهند کرد. اگر اون دوستام که فکر می‌کنند من «پسر خوب»ی هستم این‌ها رو بدونند که دیگه چیزی نمی‌مونه …

فکر نکنم دلیل خوبی باشه، ولی فعلا که دلیله شده برای من.

Written by پسر خوب

دسامبر 18, 2007 at 4:22 ب.ظ

ارسال شده در چرا